تبلیغات
[cb:blog_page_title] ماه آسمان

12 معصوم

[ دوشنبه 15 دی 1393 ] [ 12:24 ق.ظ ] [ انا بستانی ]

فقط حجاب رو عشقه

دختر با ناز به خدا گفت: چطور زیبا می آفرینی ام و انتظار داری خود را برای همگان جلوه گر نکنم...!!! خدا گفت: زیبای من! تو را فقط برای خودم آفریدم...!!! دخترک، پشت چشمی نازک کرد و گفت: خدا که بخل نمی ورزد... بگذار آزاد باشم... *خدا چــــــــــــادر را به دخترک هدیه داد* دخترک با بغض گفت: با این؟ اینطور که محدودترم... اصلا می خواهی زندانی ام کنی؟ یعنی اسیر این چادر مشکی شوم ؟؟؟؟ خدا قاطع جواب داد: بدون چادر،اسیر نگاه های آلوده خواهی شد... هر چیز قیمتی را که در دسترس همه نمی گذارند. تو جواهری... دخترک با غم گفت: آخر... آخر، آنوقت دیگر کسی مرا دوست نخواهد داشت. نه نگاهی به سمت من خواهد آمد و نه کسی به من توجه میکند... خدا عاشقانه جواب داد: من خریدار توام! منم که زود راضی می شوم و نامم سریع الرضاست... آدمیانند و هزاران نوع سلیقه! هرطور که بپوشی و بیارایی، باز هم از تو راضی نمی شوند! اصلا مگر تو فقیر نگاه مردمی؟ آن نگاه ها مصدومت میکند *دخترک آرزویش را به خدا گفته بود و می خواست چونان فرشته ای محبوب جلوه کند* خدا با لطف جوابش را داد: دخترک قشنگ! وقتی با عفاف و حجابت در میان گرگان قدم بر میداری، فرشته ای...



خواهرم؛ ای سراپا الماس!

قدر خود را بشناس!

با حجابت، پاسدار گوهر جان باش

حرمت خون شهیدان را نگهبان باش






موضوع: اموزنده، مذهبی،
ادامه مطلب
[ دوشنبه 24 خرداد 1395 ] [ 04:37 ب.ظ ] [ انا بستانی ]

تو اما باش

↦یکـی رفتُ↤
⇂یکـی موندُ⇃
↷یکـی از غصه هاش خوندُ↶
یکـی برد ُ
✧یکـی باختُ✧
↡یکـی با قسمتش ساختُ↡
↷یـکی بخشید↶
↯یـکی از آرزوش ترسید↯
↺یـکی بَـد شُـد↺
✘یـکی رَد شُـد✘
↦یـکی پا بند مقصد شد↤
↡ تو اما باش... ↡

!!!↶ خُـدا ایـنجـاس







ادامه مطلب
[ یکشنبه 23 خرداد 1395 ] [ 11:42 ق.ظ ] [ انا بستانی ]

دددددددددممممممممشششششششششش گگگگگگگگگگررررررررررمممممممم

استاد گفت:کسی خدا را دیده؟

همه گفتند :نه

استاد گفت : کسی او را لمس کرده؟

همه گفتند:نه

استاد گفت:پس خدا وجود نداره

یکی ار دانشجویان بلند شد

گفت:کسی عقل استاد رو دیده؟

همه گفتند:نه

گفت:کسی عقل استادو لمس کرده؟

همه گفتند:نه

دانشجو گفت:پس استاد عقل نداره!

دمش گرم

خندهخندهقهقهه




ادامه مطلب
[ شنبه 22 خرداد 1395 ] [ 01:54 ب.ظ ] [ انا بستانی ]

از چفیه تا چادر سیاه

آنان چفیه می بستند تا بسیجی وار بجنگند...



من چادر می پوشم تا زهرایی زندگی کنم...


آنان چفیه را خیس می کردند تا نَفَس هایشان آلوده ی شیمیایی نشود...


من چادر می پوشم تا از نفَس های آلوده دور بمانم...


آنان موقع نماز شب با چفیه صورت خود را می پوشاندند تا شناسایی نشوند...


من چادر می پوشم تا از نگاه های حرام پوشیده باشم...


آنان چفیه را سجاده می کردند وبه خدا می رسیدند ...


من با چادرم نماز می خوانم تا به خدا برسم...


آنان با چفیه زخم هایشان را می بستند ...


من وقتی چادر ی می بینم یاد زخم پهلوی مادرم می افتم...


آنان سرخی خونشان را به سیاهی چادرم امانت داده اند...


من چادرسیاهم را محکم می پوشم تا امانتدار خوبی برای آنان باشم 




ادامه مطلب
[ دوشنبه 24 اسفند 1394 ] [ 05:04 ب.ظ ] [ انا بستانی ]

باغ سفره مان

باغ سفره

 

ازبوی نان تازه پربود

 

دیشب تمام خانه ما

 

وقتی که مادرسفره راچید

 

لبخند برلب داشت بابا

 

یک شاپرک پرواز میکرد

 

برروی باغ سفره مان

 

گل های روی سفره دیشب

 

سبز و سفید و صورتی بود

 

ماه ازشکاف پرده امد

 

افتاد توی کاسه ی اب

 

پرشدتمام باغ سفره

 

ازقطره های ریز باران





موضوع: کودکانه،
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 20 خرداد 1394 ] [ 05:42 ب.ظ ] [ انا بستانی ]

گذشته ات را فراموش نکن

بعد از خوردن غذا بیل گیتس 5 دلار به عنوان انعام به پیش خدمت داد پیشخدمت ناراحت شد


بیل گیتس متوجه ناراحتی پیشخدمت شد و سوال کرد : چه اتفاقی افتاده؟


پیشخدمت : من متعجب شدم بخاطر اینکه در میز کناری دختر شما 50 دلار به من انعام داد


در درحالی که شما که پدر او هستید و پولدار ترین انسان روی زمین هستید فقط 5دلار


 انعام می دهید !


گیتس خندید و جواب معنا داری گفت :


او دختر پولدار ترین مرد روی زمینه و من پسر یک نجار ساده ام


(هیچ وقت گذشته ات را فراموش نکن . او بهترین معلم توست)



همه چیز به خودتان برمیگردد


ترازوی مرد فقیر مرﺩ ﻓﻘﯿﺮﻯ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﮐﺮﻩ ﻣﻰ ﺳﺎﺧﺖ، ﺁﻥ ﺯﻥ ﮐﺮﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ


 ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﺩﺍﯾﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮﯾﻰ ﻣﻰ ﺳﺎﺧﺖ .


ﻣﺮﺩ ﺁﻧﺮﺍ ﺑﻪ ﯾﮑﻰ ﺍﺯ ﺑﻘﺎﻟﻰ ﻫﺎﯼ ﺷﻬﺮ ﻣﻰ ﻓﺮﻭﺧﺖ ﻭ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﺎﯾﺤﺘﺎﺝ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﻣﻰ ﺧﺮﯾﺪ .


ﺭﻭﺯﻯ ﻣﺮﺩ ﺑﻘﺎﻝ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﮐﺮﻩ ﻫﺎ ﺷﮏ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻭﺯﻥ ﮐﻨﺪ .



 ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﮐﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻭﺯﻥ ﮐﺮﺩ، ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻫﺮ ﮐﺮﻩ ۹۰۰ ﮔﺮﻡ ﺑﻮﺩ .


ﺍﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﻋﺼﺒﺎﻧﻰ ﺷﺪ ﻭ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﮔﻔﺖ:


ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺯ ﺗﻮ ﮐﺮﻩ ﻧﻤﻰ ﺧﺮﻡ، ﺗﻮ ﮐﺮﻩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﻰ ﻓﺮﻭﺧﺘﻰ ﺩﺭ



ﺣﺎﻟﻰ ﮐﻪ ﻭﺯﻥ ﺁﻥ ۹۰۰ ﮔﺮﻡ ﺍﺳﺖ . ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪ


ﻭ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ:


ﻣﺎ ﺗﺮﺍﺯﻭﯾﯽ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺷﮑﺮ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺧﺮﯾﺪﯾﻢ ﻭ ﺁﻥ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺷﮑﺮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ


ﻭﺯﻧﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﻰ ﺩﺍﺩﯾﻢ .


ﯾﻘﯿﻦ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ: ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻣﻰ ﮔﯿﺮﯾﻢ !


داستان آموزنده : فلسفه عمل


روزی لویی شانزدهم در محوطه ی کاخ خود مشغول قدم زدن بود که سربازی راکنار


 یک نیمکت در حال نگهبانی دید ؛از او پرسید تو برای چی اینجا قدم میزنی و از چی


نگهبانی میدی؟


سرباز دستپاچه شد و جواب داد قربان من را افسر گارد اینجا گذاشته و به من گفته


خوب مراقب باشم! لویی، افسر گارد را صدا زد و پرسید این سرباز چرا این جاست؟


 افسر گفت قربان افسر قبلی نقشه ی قرار گرفتن سربازها سر پستها را به من داده ؛


من هم به همان روال کار را ادامه دادم!


مادر لویی او را صدازد وگفت من علت را میدانم،زمانی که تو 3سالت بود این نیمکت


 را رنگ زده بودند و پدرت به افسر گارد گفت نگهبانی را اینجا بگذارند تا تو روی


نیمکت ننشینی و لباست رنگی نشود! و از آن روز 41 سال میگذرد و هنوز روزانه


 سربازی اینجا قدم میزند! فلسفه ی عمل تمام شده، ولی عمل فاقد منطق هنوز ادامه دارد!



داستان آموزنده : 1000 سکه طلا


آورده اند که روزى یکى از بزرگان به سفر حج مى رفت . نامش عبد الجبار بود و هزار


دینار طلا در کمر داشت…چون به کوفه رسید، قافله دو سه روزى از حرکت باز ایستاد.


عبد الجبار براى تفرج و سیاحت ، گرد محله هاى کوفه بر آمد. از قضا به خرابه اى رسید.


زنى را دید که در خرابه مى گردد و چیزى مى جوید. در گوشه مرغک مردارى افتاده بود،


 آن را به زیر لباس کشید و رفت…!


عبد الجبار با خود گفت : بى گمان این زن نیازمند است و نیاز خود را پنهان مى دارد.


در پى زن رفت تا از حالش آگاه گردد.


چون زن به خانه رسید، کودکان دور او را گرفتند که اى مادر! براى ما چه آورده اى که


از گرسنگى هلاک شدیم !


مادر گفت : عزیزان من ! غم مخورید که برایتان مرغکى آورده ام و هم اکنون آن را


بریان مى کنم .


عبد الجبار که این را شنید، گریست و از همسایگان احوال وى را باز پرسید.


گفتند: سیده اى است زن عبدالله بن زیاد علوى ، که شوهرش را حجاج ملعون کشته اند .


او کودکان یتیم دارد و بزرگوارى خاندان رسالت نمى گذارد که از کسى چیزى طلب کند.


عبد الجبار با خود گفت : اگر حج مى خواهى ، این جاست .


بى درنگ آن هزار دینار را از میان باز و به زن داد و آن سال در کوفه ماند و به


سقایى مشغول شد…


هنگامى که حاجیان از مکه باز گشتند، وى به پیشواز آنها رفت . مردى در پیش قافله


بر شترى نشسته بود و مى آمد.


چون چشمش بر عبد الجبار افتاد، خود را از شتر به زیر انداخت گفت : اى جوانمرد!


 از آن روزى که در سرزمین عرفات ، ده هزار دینار به من وام داده اى ، تو را مى جویم .


اکنون بیا و ده هزار دینارت را بستان !


عبد الجبار، دینارها را گرفت و حیران ماند و خواست که از آن شخص حقیقت حال


را بپرسد که وى به میان جمعیت رفت و از نظرش ناپدید شد.


در این هنگام آوازى شنید که : اى عبد الجبار! هزار دینارت را ده هزار دادیم و


 فرشته اى به صورت تو آفریدیم که برایت حج گزارد و تا زنده باشى ، هر سال


 حجى در پرونده عملت مى نویسیم ، تا بدانى که هیچ نیکوکارى بر درگاه ما تباه نمى گردد …

 

http://www.radsms.com/





موضوع: ادبی،
ادامه مطلب
[ سه شنبه 16 دی 1393 ] [ 11:22 ق.ظ ] [ انا بستانی ]

آرزویم

[ جمعه 21 شهریور 1393 ] [ 06:50 ق.ظ ] [ انا بستانی ]

گلی باعطرخورشید

« گل آفتابگردان رو به نور می‌چرخد و آدمی رو به خدا.


ما همه آفتابگردانیم. اگر آفتابگردان به خاک خیره شود و


به تیرگی، دیگر آفتابگردان نیست. آفتابگردان، کاشف معدن


 صبح است و با سیاهی نسبت ندارد.‌»

این‌ها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشایش می‌کردم


که خورشید کوچکی بود در زمین که هر گلبرگش،


شعله‌ای بود و دایره‌ای داغ در دلش می‌سوخت.

آفتابگردان به من گفت: «وقتی دهقان، بذر آفتابگردان را می‌کارد،


مطمئن است که او خورشید را پیدا خواهد کرد. آفتابگردان هیچ‌وقت،


چیزی را با خورشید اشتباه نمی‌گیرد‌


اما ... انسان همه‌چیز را با خدا اشتباه می‌گیرد.


آفتابگردان راهش را بلد است و کارش را می‌داند.


او جز دوست‌داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید، کاری ندارد.


او همه‌ی زندگی‌اش را وقف نور می‌کند. در نور به دنیا می‌آید


و در نور می‌میرد، نور می‌خورد و نور می‌زاید.


دل‌خوشی آفتابگردان، تنها آفتاب است. آفتابگردان با آفتاب آمیخته


است و انسان با خدا. بدون آفتاب،آفتابگردان میمیرد و بدون خدا، انسان.»


او ادامه داد: «روزی که آفتابگردان به آفتاب بپیوندد،


دیگر آفتابگردانی نخواهد ماند و روزی که تو به خدا برسی،


 دیگر «تویی» نمی‌ماند. من فاصله‌هایم را با نور پر‌می‌کنم،


تو فاصله‌ها را چگونه پر‌می‌کنی؟»


آفتابگردان این را گفت و خاموش شد. گفت‌وگوی من و آفتابگردان


، ناتمام ماند. او در آفتاب غرق شده بود. جلو رفتم، بوییدمش،


 بوی خورشید می‌داد و آخرین صحبت‌هایش هنوز در گوش‌هایم


 طنین انداخته بود: «نام آفتابگردان، همه را به یاد آفتاب می‌اندازد.


 نام انسان آیا کسی را به یاد خدا خواهد انداخت؟»


آن‌وقت بود که شرمنده‌ از خدا، رو به قبله گریستم...





موضوع: ادبی، اموزنده،
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 شهریور 1393 ] [ 06:45 ق.ظ ] [ انا بستانی ]

شمس والشموس

[ یکشنبه 16 شهریور 1393 ] [ 06:22 ق.ظ ] [ انا بستانی ]