تبلیغات
[cb:blog_page_title] ماه آسمان - مطالب اموزنده

فقط حجاب رو عشقه

دختر با ناز به خدا گفت: چطور زیبا می آفرینی ام و انتظار داری خود را برای همگان جلوه گر نکنم...!!! خدا گفت: زیبای من! تو را فقط برای خودم آفریدم...!!! دخترک، پشت چشمی نازک کرد و گفت: خدا که بخل نمی ورزد... بگذار آزاد باشم... *خدا چــــــــــــادر را به دخترک هدیه داد* دخترک با بغض گفت: با این؟ اینطور که محدودترم... اصلا می خواهی زندانی ام کنی؟ یعنی اسیر این چادر مشکی شوم ؟؟؟؟ خدا قاطع جواب داد: بدون چادر،اسیر نگاه های آلوده خواهی شد... هر چیز قیمتی را که در دسترس همه نمی گذارند. تو جواهری... دخترک با غم گفت: آخر... آخر، آنوقت دیگر کسی مرا دوست نخواهد داشت. نه نگاهی به سمت من خواهد آمد و نه کسی به من توجه میکند... خدا عاشقانه جواب داد: من خریدار توام! منم که زود راضی می شوم و نامم سریع الرضاست... آدمیانند و هزاران نوع سلیقه! هرطور که بپوشی و بیارایی، باز هم از تو راضی نمی شوند! اصلا مگر تو فقیر نگاه مردمی؟ آن نگاه ها مصدومت میکند *دخترک آرزویش را به خدا گفته بود و می خواست چونان فرشته ای محبوب جلوه کند* خدا با لطف جوابش را داد: دخترک قشنگ! وقتی با عفاف و حجابت در میان گرگان قدم بر میداری، فرشته ای...



خواهرم؛ ای سراپا الماس!

قدر خود را بشناس!

با حجابت، پاسدار گوهر جان باش

حرمت خون شهیدان را نگهبان باش






موضوع: اموزنده، مذهبی،
ادامه مطلب
[ دوشنبه 24 خرداد 1395 ] [ 04:37 ب.ظ ] [ انا بستانی ]

گلی باعطرخورشید

« گل آفتابگردان رو به نور می‌چرخد و آدمی رو به خدا.


ما همه آفتابگردانیم. اگر آفتابگردان به خاک خیره شود و


به تیرگی، دیگر آفتابگردان نیست. آفتابگردان، کاشف معدن


 صبح است و با سیاهی نسبت ندارد.‌»

این‌ها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشایش می‌کردم


که خورشید کوچکی بود در زمین که هر گلبرگش،


شعله‌ای بود و دایره‌ای داغ در دلش می‌سوخت.

آفتابگردان به من گفت: «وقتی دهقان، بذر آفتابگردان را می‌کارد،


مطمئن است که او خورشید را پیدا خواهد کرد. آفتابگردان هیچ‌وقت،


چیزی را با خورشید اشتباه نمی‌گیرد‌


اما ... انسان همه‌چیز را با خدا اشتباه می‌گیرد.


آفتابگردان راهش را بلد است و کارش را می‌داند.


او جز دوست‌داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید، کاری ندارد.


او همه‌ی زندگی‌اش را وقف نور می‌کند. در نور به دنیا می‌آید


و در نور می‌میرد، نور می‌خورد و نور می‌زاید.


دل‌خوشی آفتابگردان، تنها آفتاب است. آفتابگردان با آفتاب آمیخته


است و انسان با خدا. بدون آفتاب،آفتابگردان میمیرد و بدون خدا، انسان.»


او ادامه داد: «روزی که آفتابگردان به آفتاب بپیوندد،


دیگر آفتابگردانی نخواهد ماند و روزی که تو به خدا برسی،


 دیگر «تویی» نمی‌ماند. من فاصله‌هایم را با نور پر‌می‌کنم،


تو فاصله‌ها را چگونه پر‌می‌کنی؟»


آفتابگردان این را گفت و خاموش شد. گفت‌وگوی من و آفتابگردان


، ناتمام ماند. او در آفتاب غرق شده بود. جلو رفتم، بوییدمش،


 بوی خورشید می‌داد و آخرین صحبت‌هایش هنوز در گوش‌هایم


 طنین انداخته بود: «نام آفتابگردان، همه را به یاد آفتاب می‌اندازد.


 نام انسان آیا کسی را به یاد خدا خواهد انداخت؟»


آن‌وقت بود که شرمنده‌ از خدا، رو به قبله گریستم...





موضوع: ادبی، اموزنده،
ادامه مطلب
[ سه شنبه 18 شهریور 1393 ] [ 06:45 ق.ظ ] [ انا بستانی ]

راز فریاد



 

 فریادهای آقای بهجت (ره) هنگام سلام نماز



برای من سئوال شده بود، گفتم اگر ندانم چرا فریاد می‌کشد



دیگر برای نماز به قم نمی‌روم. 

 

«تهران زندگی می‌کردم، کارم در زمینه کامپیوتر بود، روزی


از تلویزیون یکی از نمازهایی را که آیت‌الله بهجت (ره) می‌خواندند


 را دیدم و لذت بردم.


تصمیم گرفتم به قم بروم و نماز جماعتم را به امامت آیت‌الله


بهجت (ره) بخوانم، همین کار را هم کردم، به قم رفتم، دیدم بله


همان نماز باشکوهی که در تلویزیون دیدم در قم اقامه می‌شود،


 نمازهای پشت آقا بسیار برایم شیرین و لذت بخش بود، برنامه‌ام


 را طوری تنظیم کردم که هر روز صبح بروم قم و نماز صبحم


 را به امامت آقای بهجت بخوانم و به تهران برگردم.


یک سال کارم همین شده بود، هر روز صبح می‌رفتم قم نماز


می‌خواندم و برمی‌گشتم، در این زمان شیطان هم بیکار ننشسته بود،


هر روز مرا وسوسه می‌کرد که چرا از کار و زندگی می‌زنی


و به قم می‌روی؟ خوب همین نماز را در تهران بخوان و … .



کم کم نسبت به فریادهای آیت‌الله بهجت (ره) هنگام سلام دادن


آخر نماز حساس شده بودم، آخه چرا آقا فریاد می‌کشه؟


چرا داد می‌زنه؟ چرا با درد سلام می‌ده؟ حساسیتم طوری شده بود


 که خودم قبل از سلام‌های آقا سلام می‌دادم.


به خودم گفتم من اگر نفهمم چرا آقا موقع سلام آخر نماز فریاد


می‌کشه دیگه نمیام قم نماز بخونم، همون تهران می‌خونم، این

هفته هفته آخرمه …

یک روز آومدم و رفتم دم درب منزل آقا، در زدم، گفتم باید


 بپرسم دلیل این فریادهای بلند چیه، رفتم دیدم آقا میهمان داشتند،


گوشه اتاق نشستم و در افکار خودم غوطه‌ور شدم، تو ذهن خودم


 با آقا حرف می‌زدم، آقا اگر بهم نگی می‌رم هان! آقا دیگه نمیام


پشتت نماز بخونم هان! تو همین افکار بودم که آیت‌الله بهجت انگار


 حرفامو شنیده باشه سر بلند کرد و به من خیره شد، به خودم لرزیدم،


یعنی آقا فهمیده من چی می‌گفتم؟ من که تو دلم گفتم،


 بلند حرفی نزدم، چطور شنید؟


سرم را پایین انداختم و آرام از مجلس خارج شدم و به تهران برگشتم،


 در راه دائما با خودم می‌گفتم آقا چطور حرف‌های من را شنید؟


 در همین افکار بودم تا اینکه شب شد و خوابیدم،


در خواب دیدم پشت آیت‌الله بهجت (ره) ایستادم و در صف اول


نماز می‌خوانم، متعجب شدم، در بیداری اصلا نمی‌توانستم به چند


صف جلو برسم چه برسد به اینکه برم صف اول!


خوشحال بودم و پشت آقا نماز می‌خواندم، یک دفعه تعجب کردم،


 دیدم در جلوی آقا، روبروی محراب یک دربی باز است به یک


باغ بزرگ و آباد، آخه این در رو کی باز کردند؟ اصلا قم


چنین باغ بزرگی نداره، تعجب کردم، باغ سر سبزو پرازمیوه‌ای بود


خدای من این باغ کجا بوده؟ در همین افکار بودم که به سلام آخر


نماز رسیدیم، در انتهای نماز و هنگام سلام نماز درب باغ


محکم بسته شد، یک لحظه از خواب پریدم.


یعنی من خواب بودم؟ آقا جواب سئوال من رو در خواب دادند،


 پس راز این فریاد بلند آقا هنگام سلام نماز درد دل کندن از آن


باغ آباد و بازگشت به زمین خاکی بود؟ به دلیل این درد آقا فریاد


می‌کشید، من جواب سئوالم رو گرفته بودم و پس از آن سه سال دیگر


عاشقانه هر روز صبح برای نماز به قم می‌رفتم و سپس به تهران


بازمی‌گشتم تا آقا رحلت کردند.»


این مطالب خاطرات یکی از نمازگزاران حضرت آیت‌الله العظمی


بهجت (ره) بود که توسط پسر این مرجع تقلید فقید در مراسم


سالگرد حضرت آیت‌الله بهجت (ره) در مسجد صاحب الزمان


 (عج) ورامین بازگو شد.

http://takestanak.blogfa.com/






موضوع: اموزنده، اجتماعی،
ادامه مطلب
[ سه شنبه 11 شهریور 1393 ] [ 06:24 ق.ظ ] [ انا بستانی ]

درخلوت

یـکـى از عـلـمـاى وارسـتـه , کلاس درسى داشت و از میان شاگردانش


به نوجوانى بیشتر احترام مـى گـذاشـت .


روزى یـکـى از شاگردان از آن عالم پرسید: چرا بى دلیل ,


 این نوجوان را آن همه احترام مى کنید؟ آن عالم دستور داد چند مرغ آوردند.


آن مرغ ها را بین شاگردان تقسیم نمود و به هر کدام کاردى داد


 و گفت : هریک از شما مرغ خود رادر جایى که کسى نبیند


ذبح کند و بیاورد.


شاگردان به سرعت به راه افتادند و پس از ساعتى هر یک از آنها,


مرغ ذبح کرده خود را نزد استاد آورد, اما نوجوان مرغ را زنده آورد.


عالم به او گفت : چرا مرغ را ذبح نکرده اى ؟ او در پـاسخ گفت :


 شما فرمودید مرغ را در جایى ذبح کنید که کسى نبیند,


 من هر جا رفتم دیدم خداوند مرا مى بیند.


شاگردان به تیزنگرى و توجه عمیق آن شاگرد برگزیده پى بردند,


اورا تحسین کردند و دریافتند که آن عالم وارسته چرا آن قدر


 به اواحترام مى گذارد.




عالم محضر خداست        در محضر خدا گناه نکنیم





موضوع: ادبی، اموزنده،
ادامه مطلب
[ سه شنبه 4 شهریور 1393 ] [ 06:49 ق.ظ ] [ انا بستانی ]

به چه قیمت؟

[ پنجشنبه 30 مرداد 1393 ] [ 06:24 ق.ظ ] [ انا بستانی ]

چرا میرداماد؟؟؟؟

  

شب هنگام محمد باقر – طلبه جوان- در اتاق خود مشغول


مطالعه بود که به ناگاه دختری وارد اتاق او شد در را بست


و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که سکوت کند و هیچ نگوید.

 


 دختر پرسید: شام چه داری؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد


 و سپس  دخترکه شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا


خارج شده بود در گوشه‌ای از اتاق خوابید.


 صبح که  دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد


 ماموران،شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان  نزد شاه بردند


شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی!
 

 محمد باقر گفت: شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم


مرا به دست جلاد خواهد داد…


شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه؟


و بعد از تحقیق از محمد باقر پرسید


چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟


محمد باقر ۱۰ انگشت خود را نشان داد


و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و …


 علت را پرسید. طلبه گفت: چون او به خواب رفت


نفس اماره مرا وسوسه می نمود


هر بار که نفسم وسوسه می کرد یکی از انگشتان را بر روی


شعله سوزان شمع می‌گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم


و بالاخره از سر شب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه کردم


و به فضل خدا، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند 


 و ایمانم را بسوزاند.
 

 شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستور داد


همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر در آوردند و


 به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از


وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می دارند.


 از مهمترین شاگردان وی می توان به ملا صدرا اشاره نمود.





موضوع: اموزنده، اجتماعی،
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 15 مرداد 1393 ] [ 07:28 ق.ظ ] [ انا بستانی ]

اگر

  




   







موضوع: اموزنده،
ادامه مطلب
[ سه شنبه 14 مرداد 1393 ] [ 08:21 ق.ظ ] [ انا بستانی ]

خواب

[ شنبه 11 مرداد 1393 ] [ 02:03 ب.ظ ] [ انا بستانی ]

هفت شماره

هفت شماره را میگیرم ...



(ایمان ، عشق ، محبت ، صداقت ، ایثار ، وفاداری ، عدل)



... بــــــــــــــــــــوق ...



شماره مورد نظر در شبکه زندگی انسانها موجود نمی باشد،



لطفا" مجددا " شماره گیری نفرمایید !



هفت شماره دیگر !



(دوست ، یار ، همراه ، همراز ، همدل ، غمخوار ، راهنما )



... بــــــــــــــــــــوق ...



مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد !


.


.


.



باز هم هفت شماره دیگر !




(خدا ، پروردگار ، حق ، رب ، خالق ، معبود ، یکتا)



... بــــــــــــــــــــوق... بــــــــــــــــــــوق ...




... لطفا" پس از شنیدن صدای بوق پیغام خود را بگذارید !



... بــــــــــــــــــــوق ...



سلام ... خدای من !



اگر پیغاممو دریافت کردین، لطفا" تماس بگیرید، فقط یکبار !



من خسته شدم از بس شماره گرفتم و هیچکس، هیچ جوابی نداد !



شماره تماس من :



(غرور ، نفرت ، حسادت ، حقارت ، حماقت ، حرص ، طمع)



منتظر تماس شما هستم . انسان



javane-ashegh.blogfa.com




موضوع: اموزنده، ادبی،
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 17 اردیبهشت 1393 ] [ 06:44 ق.ظ ] [ انا بستانی ]

امضا

کسانی که به طرف عقربهای ساعت امضاء می‌كنند انسان‌های منطقی هستند.

كسانی كه بر عكس عقربه‌های ساعت امضاء می‌كنند


دیر،منطق را قبول می‌كنند و بیشتر غیر منطقی هستند.


كسانی كه ازخطوط عمودی استفاده می‌كنند لجاجت و پافشاری در امور دارند.


كسانی كه از خطوط افقی استفاده می‌كنند انسان‌های منظّم هستند


كسانی كه با فشار امضاء می‌كننددر كودكی سختی كشیده‌اند.


كسانی كه پیچیده امضاء می‌كنندشكّاك هستند.


كسانی كه در امضای خود اسم و فامیل می‌نویسند خودشان را در فامیل برتر می‌دانند.


كسانی كه در امضای خود فامیل می‌نویسند دارای منزلت هستند.


كسانی كه اسمشان را می‌نویسند و روی اسمشان خط می‌زنند شخصیت خود را نشناخته‌اند.


كسانی كه به حالت دایره و بیضی امضاء می‌كنند،كسانی هستند كه می‌خواهند به قله برسند.


http://khoshe12.blogfa.com/





موضوع: اموزنده،
ادامه مطلب
[ دوشنبه 15 اردیبهشت 1393 ] [ 07:23 ق.ظ ] [ انا بستانی ]